در دنیای انسان همه چیز از فکر او آغاز می شود و فکر اولین قدم برای رسیدن به هر دستاوردی برای بشر است و به همین علت در اسلام به پدیده فکر اینگونه بها داده شده است که یک ساعت درست و زیبا اندیشیدن معادل هفتاد سال عبادت است. انسان همان است که می اندیشد و اگر ما انسانها به دنبال موفقیت ـ خوشبختی ـ و نشاط در زندگی خویش هستیم باید بدانیم که آدمی تنها در سایه تولید افکار درست ـ مثبت ـ خلاق و هدفمند و روحیه آفرین است که می تواند به دستاوردهای عالی برسد و همای سعادت و خوشبختی را به دست بگیرد. پدیده فکر در وجود انسان عامل مستقلی نیست و فکر انسان در هر لحظه از باورها و روحیه ی او نشات می گیرد و نظام باورها و روحیه ی ماست که منشا فکر و عامل اصلی در موفقیت یا شکست ماست. انسان همانگونه که باور داشته باشد میتواند بیندیشد. باورهای ماست که در هر لحظه به ما القا می کند چگونه بیندیشیم . پس آنچه که انسانی را از انسان دیگر متمایز می سازد باورهای اوست. فرق بین ما انسانها فرق در نظام باورهای ماست. انسانهای موفق با باورهای عالی این موفقیت را برای خود خلق می کنند. انسانهای ثروتمند باورهای عالی و ثروت آفرین دارند که با اعتماد به نفس عالی و به لحاظ باورهای مثبتشان به ثروت مطلوب خود می رسند. افرادی که در آزمونهای سخت قبول می شوند خود را عالی باور دارند لذا اندیشه حاصل از چنین باوری آنها را به اقدامات مثبت و تلاش مستمر وا می دارد و در نتیجه در کنکور قبول می شوند ... پس قانون زندگی قانون باورهاست و باورهای عالی سرچشمه ی همه موفقیت های بزرگ هستند. برگرفته از کتاب تکنولوژی فکر حرفهايی است برای گفتن كه اگر گوشی نبود نمیگوييم و حرفهايی است برای نگفتن حرفهايی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند حرفهای شگفت،زيبا و اهورايی همين هايند و سرمايه ماورايی هركس به اندازه حرفهايی است كه براي نگفتن دارد حرفهای بيتاب و طاقت فرسا كه همچون زبانه های بيقرار آتشند و كلماتش، هريك، انفجاری را به بند كشيده اند كلماتی كه پاره های بودن آدم اند... اينان هماره در جستجوی مخاطب خويشند اگر يافتند، يافته می شوند... ...و در صميم وجدان او آرام می گيرند و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش میكشند و دمادم حريق های دهشتناك عذاب بر او میافروزند... دکتر علی شریعتی اصولا انسانها دو گروه هستند. يك گروه انسانهايي هستند كه اصولا مثبت فكر ميكنند ، دنيا را زيبا ميبينند و دوربين ذهن آنها مرتبا روي پديدههاي زيباي زندگي تمركز ميكند.مثبت و اميدوارانه سخن ميگويند ، چهرهاي گشاده و متبسم دارند و معتقدند كه انسانهاي خوش شانسي هستند.فكر ميكنند كه همه چيز براي آنها درست انجام ميشود. هيچ گاه به موانع و مشكلات زندگي نميانديشند.به خاطرات خوب زندگي خود فكر ميكنند و آنها را براي ديگران تعريف ميكنند. خيالپردازيهاي زيبايي از آينده خود ميكنند. اعتماد به نفسي عالي دارند و فكر ميكنند كه آينده حتما بهتر از گذشته آنان است. نگاه زيبايي به كرانههاي دور زندگي خود دارند . به سلامتي و تندرستي خود ميانديشند. ترسي از آينده ندارند. معمولا روحيهاي بسيار شاد و عالي و احساس خوبي از زندگي دارند و از لحظه لحظههاي آن لذت ميبرند. دسته ديگر انسانهايي هستند كه درست برخلاف دستهاول ويژگي هاي منفي دارند ، منفي مينگرند ، منفي ميانديشند ، نااميدانه فكر ميكنند ، مرتبا بر روي نارسائي هاي زندگي تمركز ميكنند ، به خاطرات منفي گذشته نگاه ميكنند و خيالهاي منفي براي آينده خود تصوير ميكنند . چنين انسانهايي معمولا روحيهاي افسرده و غمگين و در نتيجه چهرهاي عبوس و گرفته دارند و به گونهاي از لحظات زندگي رنج ميبرند . مهمترين عامل تعيين كننده وضعيت ما ، روحيه ماست و اينكه در هر لحظه چه احساسي داريم؟ روحيه مهمترين عامل خلق پديدههاست . انساني كه روحيهاي عالي دارد زيبا ميانديشد و هنگاميكه زيبا بينديشد به دستاوردي عالي ميرسد. اما انسانيكه روحيهاي افسرده و مضطرب دارد، انديشههاي منفي ميكند و اين انديشههاي منفي و بد براي او پيامدهاي ناگواري خواهد داشت . مرگ پايان نيست آغاز است.دروازه جديدي است كه به روي ما گشوده ميشود پس فرصتها را غنيمت شمرده و همواره در رودخانه زلال زندگي پويا باشيم. زمان، ردپاهايي را كه براي صعود به لحظهي اكنون برداشتهايم محو ميكند. راه بازگشتيوجود ندارد. فقط به پيش رفتن ممكن است. به پيش و به پيش _ و سفر بيپايان است! هيچ هدفي نيست، هيچ مقصدي نيست . تنها استراحت گاههايي وجود دارند، خيمههايي كه به محض برافراشتهشدن ، جمع آوري ميشوند . تمام جزيره ها بايد با احداث پل به هم متصل گردند.خلق و سرشت هر كس بايد شناخته و درك شود و در يگانگي مطلق و خالص در هم مي آميزد . آنگاه ابعاد داخلي و خارجي وجود مفهومش را از دست داده ؛ جدايي بي معنا شده و فقط يگانگي خالص و مطلق به جاي ميماند . تنها با تلفيق و تركيب اين جهان ها ، انسان همه چيز را شناخته و معنا و مقصود راستين زندگي را خواهد يافت ... ( تام براون ) نميدونم چرا از همون روزهاي اول بهار مثل يك كلاف در هم پيچيده در خودم گم شده بودم . حوصله هيچ كس و هيچ كاري رو نداشتم. تنها با غرق شدن در كتابهاي مختلف سعي ميكردم حواسمو پرت كنم. دلم ميخواست با كسي حرف بزنم اما نميدونستم چي بگم . در جستجوي چيزي بودم كه نميدونستم چيه؟ دلم ميخواست در جواب ادمهايي كه به خودشون اجازه ميدن هر اظهارنظري رو درباره ديگران بكنند حرفي بزنم اما ميترسيدم . ترس از اينكه مبادا اين حرفها از جنس حرفهاي نگفتني باشه و به همين دليل طبق معمول سكوت كردم. سكوت كردم به خاطر خدايي كه همين نزديكي است و به خاطر خودم . اما بعد از يك سفر بهاري و مطالعه كتابهايي كه بهترين عيدي زندگي ام بود اين روزها سرشارم از اميد ، احساس و ايمان . اكنون احساس يك پايان ميكنم و يك آغاز ، احساس تولدي دوباره . احساس ميكنم در برابرم افقهاي تازهاي گشوده شده است. اكنون خدا را بيش از قبل احساس ميكنم.... باز هم زمين به بهار نشست.بهار گره از شكوفه باز كرد.نسيم در گيسوي بيدافشان فرو پيچيد.غنچه شكفتن آغاز كرد و سبزه دميد. گل همچون يادي فراموش گشته در آغوش چمن بشكفت... يك سال ديگر هم گذشت با كوله باري از خاطرات تلخ و شيرين و به كوتاهي عمر يك نيلوفر. اين روزها دائم خاطرات سال ۸۶ از جلو چشمانم عبور ميكند خاطرات تلخ و شيريني كه پايانش از دست دادن جمعي از دوستان بود اما از مرور خاطرات و گذشتهها چه حاصل ميشود اكنون بايد در انديشه فردا بود تا ديگر به زندگي رخصت ندهيم به روزمره گي و تكرار تبديل شود. چه زيبا گفته است شمس تبريزي آري بايد طوري زيست كه ايام از ما عيد شوند نه ما از ايام ... به تجربه دريافتم لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند اما من حاضرم تمام هستيام را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند. ولي افسوس ...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت
7:44 توسط مليكا| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت
16:4 توسط مليكا| |
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت
23:45 توسط مليكا| |
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت
1:9 توسط مليكا| |
نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت
10:52 توسط مليكا| |
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت
0:26 توسط مليكا| |
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت
23:31 توسط مليكا| |
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت
11:17 توسط مليكا| |
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت
16:50 توسط مليكا| |
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم...خدا گفت: پس می خواهی با من گفتگو کنی؟ گفتم: اگه وقت داشته باشید...خدا لبخند زد: وقت من ابدی است..چه سوالاتی در ذهن داری که از من بپرسی؟ گفتم: چه چیزی بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟ خدا گفت: این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند. این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند. این که با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان می شود.آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند نه در حال. این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند....خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم: به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی یاد بگیرند؟ گفت: یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.اما می توان محبوب دیگران شد...یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند...یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسیست که نیاز کمتری دارد...یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخم عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد...با بخشیدن بخشش یاد بگیرند...یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاْ دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند...یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند...یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند و یاد بگیرند که من اینجا هستم. (ریتا استریکلند)
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت
10:49 توسط مليكا| |


