مرگ پايان نيست آغاز است.دروازه جديدي است كه به روي ما گشوده ميشود پس فرصتها را غنيمت شمرده و همواره در رودخانه زلال زندگي پويا باشيم.
زمان، ردپاهايي را كه براي صعود به لحظهي
اكنون برداشتهايم محو ميكند.
راه بازگشتيوجود ندارد.
فقط به پيش رفتن ممكن است.
به پيش و به پيش _ و سفر بيپايان است!
هيچ هدفي نيست، هيچ مقصدي نيست .
تنها استراحت گاههايي وجود دارند،
خيمههايي كه به محض برافراشتهشدن ،
جمع آوري ميشوند .
تمام جزيره ها بايد با احداث پل به هم متصل گردند.خلق و سرشت هر كس بايد شناخته و درك شود و در يگانگي مطلق و خالص در هم مي آميزد . آنگاه ابعاد داخلي و خارجي وجود مفهومش را از دست داده ؛ جدايي بي معنا شده و فقط يگانگي خالص و مطلق به جاي ميماند .
تنها با تلفيق و تركيب اين جهان ها ، انسان همه چيز را شناخته و معنا و مقصود راستين زندگي را خواهد يافت ...
( تام براون )
نميدونم چرا از همون روزهاي اول بهار مثل يك كلاف در هم پيچيده در خودم گم شده بودم . حوصله هيچ كس و هيچ كاري رو نداشتم. تنها با غرق شدن در كتابهاي مختلف سعي ميكردم حواسمو پرت كنم. دلم ميخواست با كسي حرف بزنم اما نميدونستم چي بگم . در جستجوي چيزي بودم كه نميدونستم چيه؟ دلم ميخواست در جواب ادمهايي كه به خودشون اجازه ميدن هر اظهارنظري رو درباره ديگران بكنند حرفي بزنم اما ميترسيدم . ترس از اينكه مبادا اين حرفها از جنس حرفهاي نگفتني باشه و به همين دليل طبق معمول سكوت كردم. سكوت كردم به خاطر خدايي كه همين نزديكي است و به خاطر خودم .
اما بعد از يك سفر بهاري و مطالعه كتابهايي كه بهترين عيدي زندگي ام بود اين روزها سرشارم از اميد ، احساس و ايمان . اكنون احساس يك پايان ميكنم و يك آغاز ، احساس تولدي دوباره . احساس ميكنم در برابرم افقهاي تازهاي گشوده شده است. اكنون خدا را بيش از قبل احساس ميكنم....
باز هم زمين به بهار نشست.بهار گره از شكوفه باز كرد.نسيم در گيسوي بيدافشان فرو پيچيد.غنچه شكفتن آغاز كرد و سبزه دميد. گل همچون يادي فراموش گشته در آغوش چمن بشكفت...
يك سال ديگر هم گذشت با كوله باري از خاطرات تلخ و شيرين و به كوتاهي عمر يك نيلوفر. اين روزها دائم خاطرات سال ۸۶ از جلو چشمانم عبور ميكند خاطرات تلخ و شيريني كه پايانش از دست دادن جمعي از دوستان بود اما از مرور خاطرات و گذشتهها چه حاصل ميشود اكنون بايد در انديشه فردا بود تا ديگر به زندگي رخصت ندهيم به روزمره گي و تكرار تبديل شود.
چه زيبا گفته است شمس تبريزي آري بايد طوري زيست كه ايام از ما عيد شوند نه ما از ايام ...
به تجربه دريافتم لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند
اما من حاضرم تمام هستيام را بدهم
تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند.
ولي افسوس ...
دکتر علي شريعتي انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است:
1- آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم نيستند، عمده آدمها، حضورشان مبتني به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم مي شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند .
2- آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم نيستند، مردگاني متحرک در جهان. خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته اند. بي شخصيت اند و بي اعتبار. هرگز به چشم نمي آيند. مرده و زنده هاشان يکي است.
3- آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم هستند، آدم هاي معتبر و با شخصيت. کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند. کساني که هماره به خاطر ما مي مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
4- آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هستند، شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمي توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتي که از پيش ما مي روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي کنيم. باز مي شناسيم. مي فهميم که آنان چه بودند. چه مي گفتند و چه مي خواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار مي گيريم قفل بر زبانمان مي زنند. اختيار از ما سلب مي شود. سکوت مي کنيم و غرقه در حضور آنان مست مي شويم و درست در زماني که مي روند يادمان مي آيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
براستي من و تو از كدامين دسته ايم؟
اي نزديكتر به ما از ما و مهربانتر به ما از ما !
گرفتار آن دردم كه تو دواي آني.تو آني كه خود گفتهاي و چنانچه كه خود گفتي آني.
الهي!
عاجز و سرگردانم.نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.چون توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم.من كيم كه ترا خواهم چون از قيمت خويش آگاهم.
الهي!
به حرمت آن نام كه تو خواني و به حرمت آن صفت كه تو چناني درياب مرا كه ميتواني
الهي!
بنده را از سر آفت نگاه دار از وسوسههاي شيطاني و از هواي نفساني و از غرور ناداني ...
بر نيمكتي مينشينم
كه شب
خاطراتش را ربوده است
و در خون خود مينگرم
كه جوهر قوانين مضحك خواهد شد
و ميانديشم
چه آرام
چه آرام ميبايدم گذشت
و زير پرده هاي عميق ابر
روز
روزنامهي كهنهاي است
كه باد
در حيرت كوچههاي بن بست ميخواندش.